تبليغاتX
جاده پر پیچ و خم زندگی ...

می نویسم گاهی ، تا بخوانم در آتی و بخندم ... شاید!!

با تبریک سال نو و بهاری زیبا برای دوستای عزیز تر از جانم :)

سال نو هم اومد ، اون سال نحس که برای من از ابتدا بد شروع شد رفت ... پر ...

روز اول عید که خواب بودم و از روز دوم مثل تراکتور رفتم سرکار ، امروز یه حال بدی داشتم احساس نفرت از عدد 3 !!! از سوم فروردین ..پشت باجه سرم رو میز بود و تو خواب و خیال بودم ، برگشتم به دوسال قبل یه همچین روزی ... سیاه شدن شناسنامه و محضر و فلان...

دلم گرفته ازینجا تا خدا ... نوشتنم نمیاد ...

+ تاريخ پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 21:47 نويسنده خ.م.ا.ر |

دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند. توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ... هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را. شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 17:32 نويسنده خ.م.ا.ر |

این آهنگ وبلاگم یه اتمسفری به من داده ؛ جو در حد تیم ملی ... احساس نوشتن مضاعف بهم دست داده...

امروز این پسرای سرکارم چه متاهل چه مجرد کشتن منو با این قضیه ولنتاین ! به راستی چیست این ولنتاین بی معنی !؟شایدم معنی داره و ما انسانهای خنثی و بدون عشق چیزی نمی فهمیم ... هی اس ام اس اومد " هپی ولنتاین " !!! حالا یارو نمی دونه عشق رو به چه عی می نویسن یا عشق چه حرمتی داره ! فقط باب کردن واسه کادو گرفتن... توی محیطی کار می کنم که همه نوع آدمی رو میبینم ، دخترایی که پاکت قرمز به دست با یه کادو توش ! می اومدن و خوشحال ازینکه شب ولنتاینه ... کاش با یه خرس کادو دادن همه ی عشقای دنیا اینطوری بروز داده می شد ! یا همه چی حل میشد... کسی چی می فهمه تو مغز و دل من چی میگذره ! فقط می اومدن می گفتن خانم خمارالدینی کادو و ل ن ت ا ی ن !!! چی خریدی ؟ منم تو دلم چنان پوزخندی بهشون می زدم که نگو ... آره واسه عمم یه گوریل قرمز جیگری کادو خریدم با یه روبان به دندوناش با یه بسته شکلات آیدین 500 تومنی برم شهرشون بهش کادو بدم بلکه سر پیری خر کیف شه بنده خدا ...  من آدمم آخه ؟ ته ته احساساتم همینا بود که گفتم ... ولنتاین چیه ولمون کنید تورو حضرت عباس !

عوارض بی خوابیه و نخوابیدن و بیدار شدن 5 صبح تو این سوز گدا کش رفتن سر کار و سرکار بودنم به اندازه ی تمام سالهای عمرم ...

از یابو سوار بگم :

چند روز پیش یه خانومی از مشهد زنگ زد رو موبایل داداشم که برای یابو سوار تحقیق کنه ، گفت اومده خواستگاریه خواهر من ، خواستم ازش بدونم . داداشمم همه ی حقایق رو گفت . فکر کنید سومین زن در عرض 2 سال ... طرف می گفت خواهرم ب . ا. ک . ر .ه  است !! و میخواد زن سوم این آقا بشه ، داداشمم گفت برین از زن اولش که شش سال باهاش بوده بپرسید ما دو سه ماه پیشتر نمیشناسیمش ولی فهمیدیم چه مار هفت خطیه ... طرف اصرار داشت که شماره منو بگیره از منم بپرسه که برادرم گفت خواهرم ازدواج کرده ! و من از شوهرش اجازه ندارم شمارشو بدم ! و اگر این تلفن صرفا برای سوزوندن من بود خودشون بیشتر آتیش گرفتن ... من کلا" مرده محسوبش می کنم . به لطف خدا هیچی ازش یادم نمیاد ... باید زور بزنم تا یادم بیاد چه شکلی بود ... اینا رو مدیون لطف خدا و دلداریای شما هستم ...


داغ هیچی مثل اونکه پس می زندت نیست ...

چه بده تنها شی وقتی

هیچکسی همقدمت نیست...

+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 1:47 نويسنده خ.م.ا.ر |

سلام ...

بی اختیار تنبل شدم ، رفتن توی فیس بوک به خاطر اینه که یه اپرا مینی رو گوشیم نصبه و راحت می رم ، ولی اومدن توی وبلاگ روشن کردن لپ تاپ رو می طلبه... قابل توجه نقاشک عزیز ...

کماکان همتون رو دوست دارم ، اینجا دل سپیده ... ساعت 11:49 دقیقه 23 بهمن !

+ تاريخ یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:49 نويسنده خ.م.ا.ر |

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌ا‌ش نداری
ديگر...

گاهی برای کنار زدن بختک افتاده بر سینه‌ات، باید از خیلی چیزها بگذری. پشت شکسته شدن بغض‌های کهنه، آرامش و سبکی نیست همیشه؛ وقتی می‌شکنند، تازه آوار می‌شوند روی سر تو و چیزهایی که زمانی دوست‌شان داشته‌ای و آن‌قدر خراب می‌کنند و خراب می‌کنند و تلخی و شوری را روی صورت‌ات حک می‌کنند که دیگر هیچ چیز نتواند مثل روز اول‌اش شود.
چه می‌شود کرد، بعضی داستان‌ها، این طور تمام می‌شوند... چه می‌شود کرد...

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 23:43 نويسنده خ.م.ا.ر |

سلام به همه ی دوستای نازنینم ...
نمی دونم چرا نمی تونستم بیام و به وبلاگ سر بزنم ... از خجالت بود یا ترس یا !؟
راستش ازون روزای دلتنگیه دائمی من خبری نیست و روزهای پر از کار و بدون فرصت جاشو گرفتن .
هر از چند گاهی به یاد گذشته ام غمگین می شم ، بغض می کنم ولی زود تموم میشه و فقط می دونم که باید خدا رو شکر کنم . چون توی همه ی تنهاییام شما رو به من داد که دلداریم بدین و این بی انصافیه من و می رسونه که شاکر نباشم و نباشم .
یه مدت زیادی ADSL  قطع بود چون با وجود هرروز کار کردن من وقتی نمی موند که بیام سراغ لپ تاپ . شبا مثل جنازه ها میام و می افتم و روزا مثل اسب کار میکنم و با مردم سر و کله می زنم .
همتون توی قلب من جا دارین مخصوصا شما استاد باهری که منو هنوز فراموش نکردین ویدا .  ثنا .ندا. 2عاطفه . فرهاد . ستاره . رندان . یه دوست . آسمون .معجزه گر. نقاشک و ...
یه کم حال و هوام ابریه . منو ببخشین اگه کمرنگم ... رنگی برام نمونده جز سرگرم کردن الکیه خودم و جون کندن شبانه روز ...
فدای همگی ...

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 0:45 نويسنده خ.م.ا.ر |

می دانی
بودن
عشق میخواهد

آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند
هر روز از آمدن خود شادند

این تغییر فصل
این تغییر رنگ
این روزها
این گذر عمر
این دوست داشتنها
این بودن ها
لیاقت میخواهد

پروردگارم تو را بخاطر این همه سپاس میگویم
مرا بخاطر بدیهایم ببخش

ورود من به 26 سالگیم را با آرامش آغاز کن

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 2:41 نويسنده خ.م.ا.ر |

سلام به همگی ؛ اول از همه معذرت می خوام که نظرا رو فقط خوندم و جواب ندادم ؛دو سه روز پیش نیت کردم ! وبلاگ رو باز کنم و پست بذارم هرچی تلاش کردم باز نشد که نشد ...

یه چند روزه یه جایی کار می کنم که اکثر عزیزان تهرانی با اون جا آشنا هستند ؛ کارم شیفتی شده و از صبح خروس خون تا ظهر و یه هفته از ظهر تا شبم ... واقعا گذر روز ها رو نمی فهمم و حسابی درگیر شدم ، هیچی اون مکتب خونه (دانشگاه) رو هم یه خط در میون می رم واقعا نمی رسم :(سرما هم که خوردم اساسی ... صدام مثل پسرای توی سن بلوغ ! دو رگه شده :(

فدای همه ی شما بشم که تولد منو تبریک گفتین :) ولی من 22 آبان به دنیا اومدم یعنی هنوز به دنیا نیومدم .

در هر صورت دوستتون دارم

+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 15:3 نويسنده خ.م.ا.ر |

بالاخره ماه آبان ماهم اومد ؛ ماه تولد من :)) دوستش دارم آبان رو ... ولی این روزها بدجور دلگیرِ ... به قول رندان عزیز پاییز رو پذیرفتیم . تاتر که نشد بریم چون بلیطش تموم شد.ولی دوچرخه سواری خوب بود جای همتون خالی .
کارهای حسابداری رو گرفتم تا توی خونه انجام بدم ؛ به خاطر دانشگاهم هرروز هفته ام پر شده و سخته برام ازون مسیر تا دانشگاه رو برم چون دیر می رسم به کلاس و استادها راهم نمی دن .
این هفته خوب بود و من کمتر به غم فکر کردم ، و همین که شناسنامه جدید و تمیزم ! اومد دم خونه کلی برام شادی آور بود و انگار تازه متولد شدم . گذشته کاملا" برام کمرنگ شده ، تنها چیزی که هست گیرای جدید دو تا از بچه های همکلاسی و اصرار به ازدواج واین برای من خیلی ترسناکه چون یه بار توی این دانشگاه رکب خوردم ، و این موقعیت جدید هم برای من وحشتناکه ، آقا پسر رو حواله دادم به روزگار و گفتم هرچی که زمان و روزگار تعیین کنه همون میشه ؛ فعلا" می خوام خودم باشم ...

سهم من این است،سهم من آسمانی ست که آویختن پرده ای آن را  از من می گیرد،سهم من پایین آمدن از پله های متروکی ست و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن.سهم من گردش حزن الودی در باغ خاطره ها ست و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید:دست هایت را دوست دارم!

دست هایم را در باغچه می کارم،سبز خواهم شد می دانم،می دانم،می دانم و پرستو ها در گودی انگشتان جوهری من تخم خواهند گذاشت.گوشواری به دو گوشم می آویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم.

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 23:23 نويسنده خ.م.ا.ر |

سلام علیکم فی سبیل الله و انا لله وانا الیه الراجعون .
چی نوشتم خودم نفهمیدم !! رگ مجنونی من گل کرده چه میشه کرد!!
دو سه چند روزیست ! که به سمت حسابداری یک آژانس هواپیمایی درآمده ام !! به لطف دوست خواهر گرامیمان ...
دو سه چند روزیست دانشگاه رو با تاخیر می رم ولی میرم که اعلام وجود کنم ... و جزوه های عقب افتاده از دروس به لطف امدادهای غیبی برام ایمیل میشه .
با اینکه صبح ها باید زود بیدار شم ولی این شب نخفتن من کار خودشو کرده و عادت کردیم به یکی دو ساعت خوابیدن ! دو شب متوالیست که نخوابیدم ؛ فردا صبح هم با تنی چند از دوستان قراره که بریم یه سمتی ؛ به احتمال زیاد به چیتگر که من حس دوچرخه سواریم ارضا بشه و عقده ای چند خالی کنم ؛
به لطف خواهر زاده گرامی هم شب شاید بریم تآتر نیما دهقان ؛ جمعه ی خسته کننده ای خواهد بود اما مگه من خواب دارم ؟ دارم ؟ تو بگو دارم ؟
حالام که دارم با صدای شهرام ناظری پرواز می کنم به عرفان :

در این شبها ؛ که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر می ترسد ...
در این شبها ، در این شبها ...
 که هر آیینه با تصویر بیگانه است و پنهان می کند هر چشمه ی سِرّ و صعودش را ...  
   چنین بیدار و دریا وار
                   تویی تنها که می خوانی تویی تنها که می خوانی ؛  چنین بیدار و دریا وار ... که می خوانی ...

+ تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 2:19 نويسنده خ.م.ا.ر |

تمام "امن یجیب" های دلم را

گره زده ام به کلماتت

و روانه‌ی آسمان کرده ام

وقتی خواب خنده هایت را دیدم

نمیدانم تو هم خواب گریه هایم را دیدی !

اما

من مطمئنم

خدا تو را برای دلم نگه میدارد...

خ.م.ا.ر : اینقدر عادت کردم به دوستای پیوندم که نمی تونم کسی رو اضافه کنم لطفا" درخواست نفرمایید! قابل توجه ویدا بانو!!!

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 23:14 نويسنده خ.م.ا.ر |

تمام لحظه هایت را غروب درد می دانی

و غم را در غزلهایت به جای عشق می خوانی

همیشه در خیابان با تن خسته غمی داری

ومی گویی به زیر لب ( منم در خویش زندانی )

صدای موج می پیچد چنان در ساحل چشمت

که می فهمم مثل در یای خروشانی

وگاهی از دل کوه جنون فریاد می آری

که ازپژواک صوتت شهر می فهمد پریشانی

چنان از وسعت غم های تو در غربتم امروز

که می گویم همیشه با خودم غم را نمی دانی

چنان آشفته ای در دل که با تن پوشی از آتش

« به خود حق می دهی در کوچه سیگاری بگیرانی »

+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 3:6 نويسنده خ.م.ا.ر |

با سلام و درود به دوستان عزیزم
یه کم مریضی دپسرده ی روحیم گل کرده و باز بی حوصله ام ، ببخشید اگه دیر به دیر آپ می کنم ولی به همه سر می زنم تا جایی که بتونم .
نمیدونم شاید این آبان هم تموم شه و یک سال کامل از تنهایی من بگذره و خاطراتم کمتر بشه یه کم حال و هوام درست بشه ، به شدت فجیعی پکر و کم حرفم و اصلا" نمی دونم چی باید بگم ... می خوام فقط دنیا زیر و رو بشه و روزهای خوشحالی همه بیاد ...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390ساعت 17:0 نويسنده خ.م.ا.ر |

امروز تولد امام رضا بود ، امام رضایی که توی مشهده ... همه ی شبکه های تلویزیون توی فیلماشون یا مشهد رو نشون می دادن یا حرم رو ... و من نا خواسته شبکه رو عوض می کردم  ؛ ولی بعدا" دیدم چه کار اشتباهی می کنم ، از یکی دیگه دلم گرفته چرا پدرکشتگی با مشهد ... ولی بازناخود آگاه  دلم میگیره و گریه ام در میاد . این قدر امشب اشک ریختم که چشمام قرمز و پف آلود شده ، از همین امام رضا می خوام که آرومم کنه ... می خوام که به حق غربتی که داره دل غریب منم شاد کنه ...

+ تاريخ دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 1:3 نويسنده خ.م.ا.ر |

کـنــارم گـــذاشـتـــی ؛ کــه تــلــخــــم کـــنـــی ... ! شــرابــی شــدم نــاب ، حـالا خــمــاری ام را مـیـکـشـی ...


+ تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:41 نويسنده خ.م.ا.ر |

یادمه یه زمانی یه کلاسهای عرفان و خود شناسی و ازین قبیل می رفتم ؛ استادش یه جمله بهمون گفت که هنوز توی گوشمه ، گفت اگه یه زمانی حالت خِـعـلی! بد بود و احساس دلتنگی شدید داشتی ، بدون کسی که دوستش داری و دوستت داره ، اونم ناراحته و داره به تو فکر می کنه ...
البته قبل از ماجرای خودم به هر کس حتی دوستان نزدیکم ، یا خواهرام و... عمیقا" فکر می کردم و توی ذهنم راه می رفتن ، همون موقع یه خبری ازشون می شد، تلپاتی خیلی قوی جریان داشت ...
تا این روزها که من نمی دونم چرا این قدر کلافه ام ، هوای دلگیر ، یا ... نمی دونم از چیه ، نمی دونم این تلپاتیم چرا deliver  نمی شه و جوابش بهم نمی رسه که بدونم کی به یادمه یا چرا کلافه ام ...
علی ای الحال غرض گفتن این مطلب خالی شدن انگشتام به خاطر احساس نیاز به نوشتن بود ، که مراد ، حاصل شد !

+ تاريخ جمعه هشتم مهر 1390ساعت 3:9 نويسنده خ.م.ا.ر |

این چه حرکتیه آخه ! این همه شهریه دانشگاه میدیم ، مثل بچه ها بلند میشیم اول مهر سر کلاس میریم! بچه ها لطف کرده و حضور به هم نرسانیدند و بدین گونه ، کلاس تعطیل میشود و خداحافظ تا جلسه ی بعد ... و این خلوت دانشگاه ؛ دلیلی بر غم آلود بود من، دیدن کلاسهایی که برای من یاد آور محنت و خاطرات شوم هستند ؛ جای خالیِ دوستان ، جای خالیِ محبت ، جای خالیِ شیطنت های من...  تعطیل شدن سلفی که پاتوق ما بود ؛ به دلیل گرد هم آیی دختران و پسران دانشگاه !! و پاییز و غروب دلگیر آن ...
آهنگ جدید وبلاگم ؛ منو میبره به اوایل تاسیس این وبلاگ ، مهر ماه پارسال ، که روزهای برزخ زندگی من بود ، نه این طرفی نه اون طرف ...
چرا من این طوریم ؟ آخه کی با بو کردن یه عطر یا گوش دادن به یه اهنگ یاد گذشتش هرچند شیرین میافته و بغض می کنه !
یه کم از معمولی اون ور طرفم و راحت میشه گفت آن نرمالم !

خ.م.ا.ر : الان داشتم یه دودوتا چهارتا ! می کردم با خودم ؛ به این نتیجه رسیدم که خداوکیلی همتون با معرفتین واز صمیم قلب دوست داشتنی هستید :) 

+ تاريخ چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 1:32 نويسنده خ.م.ا.ر |

ای کودکی یادت به خیر 18 سال پیش یه همچین شبی !!! مانتوی مدرسه ، کیف و کفش تازه خریده بودم برای اولین بار برم مدرسه ... الفبا برای من معنایی نداشت چرا که به لطف خواهرم یاد گرفته بودم ، هیچ وقت اون معلم اول دبستانم رو که خدا رحمتش کنه رو یادم نمی ره ... اواسط سال بود و از همون بچگی که رفیق بازی با همکلاسیام گل کرده بود مشغول حرف زدن توی کلاس بودم که معلم بزرگوار اومد بالای سرم و چنان محبتی نثارم کرد که از یاد نمی برم ! دفتر مشق من و دوستم  که هنوز دوست صمیمی منه ... رو چنان پرتاب کرد پشت شوفاژای کلاس که تا 10 دقیقه درگیر درآوردنش بودم ! یه النگوی کوچیک تو دستم داشتم که به شوفاژ گیر کرد و شکست !!!  و گستاخانه به معلم جون نگاهی کردم که زکی ! دیدی کم نیووردم ، از همون موقع بود که مهر خفقان تا آخر سال به لبهای من بسته شد و معلم جون هرچی میپرسید جواب نمی دادم . اما چی شد که منو برای نقش انار ! انتخاب کرد و برای اجرای تاتر به منطقه فرستاد نفهمیدم ! شاید از گستاخی من متحیر بود و منو شایسته این بزرگواری می دونست ! شایدم دنبال نقش گلابی می گشت که قسمت نبود و منو انار کرد !! اما انار خوبی بودم براش ! و باعث شد که جایزه تاتر منطقه رو از آنِ مدرسه کنم ... گرچه الان فوت کرده معلم طفلی ِ ما !! اما اگر الان بود می رفتم سراغش و به بهانه تجدید خاطرات بوسه بر دستان نحیفش می زدم که باعث شد من سکوت کردن در مواقع باید ! رو یاد بگیرم ...

+ تاريخ یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 2:13 نويسنده خ.م.ا.ر |

سلام دوستای عزیزم پاییزتون مبارک ... ببخشید نظراتتون رو بی جواب تایید کردم ؛ یه مدتی نبودم و گرفتار انتخاب واحد و ... بودم ؛ راستش یه کم هم تنبلیم می اومد ، دلتنگی برای شما یه طرف ، قطع بودن نت از یه طرف تنبلیمم کلا" یه طرف ... اما توی اولین فرصت میام و سر نزدن به شما رو جبران می کنم ؛
کم کم باید بریم تو کار این شعر !
غروب پاییزه ؛ دلم غم انگیزه
چشم فلک نم نم ، اشکاشو می ریزه !
پاییز فصل تولدمه ؛ دوستش دارم اما برام دلگیره ؛ یاد آور تنها شدن منه و سختیهای من ... امیدوارم به خیر بگذره ، خوب شروع بشه و خوبم تموم بشه و خاطره های بد رو بشوره و ببره ...

+ تاريخ جمعه یکم مهر 1390ساعت 18:8 نويسنده خ.م.ا.ر |

دچار فقر ثبات و تصمیم گیری شدم ، به این نتیجه رسیدم که دیگه روحیه ی من با این کارهای اداری حتی ! حسابداری که دوسش داشتم توی محیطای مردونه !!! برام سازگار نیست . بی کاری رو به این کارها ترجیح می دم و فکر می کنم توی محیط شاد و زنونه راحت ترم ...

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 4:32 نويسنده خ.م.ا.ر |